
سلام غريبه
چيه بازم دلت گرفته؟
ديگه از چي؟
بازم نمي دوني؟
ولي مي دوني که مي دونم ، مي دوني!
چرا به خودتم مي گي نمي دونم؟
چرا به خودت دروغ ميگي
تو که هميشه ميگي دروغ زشت ترين کاراست
چرا با خودت رو راست نيستي
چرا من بهت ميگم غريبه
کي آشنا ميشي
کي؟
چرا براي آشنا شدن يه قدم جلو نمي ذاري
منتظر چي هستي؟
معجزه؟
چرا از همه انتظار داري به جز خودت
يه کاري بکن غريبه
يه کاري کن با هم غريبه نباشيم
بيا آ شنا شيم
بيا از اين به بعد واسه دل خودت بنويس
فقط واسه دل خودت
قدم اول رو بردار
مي دونم که مي دوني چي درسته
مي دونم همينم بيشتر رنجت ميده
مي دونم تنهايي
با من دوست شو غريبه
بيا آشنا شيم.........


سلام
به همه ي دوستان خوبم !
سال نو رو به همه ي شما تبريک ميگم و اميدوارم سالي توام با موفقيت در همه ي زمينه ها داشته باشيد
.
زياد صحبت نمي کنم
. اين دفعه حرفام ، عکسهايي اند که از مناطق جنگي گرفتم !
تا اشک را خواندم نوشتم ، مشق امشب درد
رنگ تمام سيب هاي دفتر من زرد
تکرار شد يک بار ديگر، آب ، بابا ، آب
اما مدادم سرد
... دستم سردتر از سرد...
درس نخستم را نوشتم
: آب ، جا خالي
عکس تو را نشناختم ، زيرش نوشتم مرد
!
آن مرد در باران نيامد ، هر چه باران زد
هرچند اين دفتر پر است از واژه ي
" برگرد "!
من زير و رو کردم ، تمام خاطراتم را
در هيچ جا اما تو را يادم نمي آورد
انگار من سهمي ندارم از تو بابا، هان؟
!
جز يک پلاک و چفيه و تابوت خاک و گرد
!
بر گردنم انداختم، بابا
! پلاکت را
نامي که مانده بر پلاکت، دل خوشم مي کرد
آموزگارم داد زد
: گفتم بگو " بابا "
نام بزرگت بر زبانم بود، گفتم
: " مرد " !








